نیستی ولی ...

سلاااااااااااااااااااااااام به طمع گل های بهاری خوش اومدین

جمعمون جمعه گل سرسبدمون کمهبغل

آخرای پاییز

سلام جان جانانم  خیلی دلم تنگه خیلی دلم گرفته خیلی دلهره دارم ... از طرفی هم دلتنگ شمام قربونت برم چه شکلی هستی دخمل نازی هستی یا پسمل جذاب کدوم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  امروز بد جور حالم گرفتس خودمم نمیدونم چمه  یلدا رو هم اینطور که بوش میاد تنهام ... باباجونت که به احتمال صددرصد ماموریته به مامان بزرگ نازت گفتم ایشونم گف که بهار خاله نازت کلاساش چون اخر ترمه فشردس ... پس ازاین قرار اوناهم نمیتونن بیان یا باید من پرواز بگیرم برم وبرگردم یام که تنها باشم  من عاشق شب یلدام ... دوس دارم میز یلدا بچینم کنار کساییکه دوسشون دارم ودوسم دارم باشم ... چقد ذوق داشتم چه برنامه ها که نریختم ولی خوب انگار قسمت نیس...
21 آذر 1397

فصل پاییز

نارنجم  سلام جوجه جان    روزای به نسبت ارومی رو داریم سپری میکنیم خداروشکر ، بابایی جونت قصد داشت یه هفته ای مرخصی بگیره تا به زندگیمون بیشتر برسه که با 4روزش موافقت کردن تواین مدت که حدود 11روزی دربست دراختیارم بود  خیلی بد عادت شدم الان روزاییکه نیستن اصلا خواب به چشمم نمیاد واینکه دو روز دیگه مرخصیش بعد این ماموریته که بازم خوب میشه چن روزی بیشتر کنارهمیم این مدتیکه مرخصی بودن کلی گشت وگذار کردیم خیلی وقت بود 5شنبه حمعه ها خونه نبودیم که حس غریبی بود خونه بودن وبیکار نشستن و صحبت کردن ( بعضی وقتا این چیزای ساده ارزو میشه )  هنوز اون مشکل پیش اومده ادامه داره و من خودمو الکی به بیخیا...
7 آذر 1397

مرور چن هفته گذشته

دل بندم  سلام عمرم ... ماه محرم هم تموم شد وماهمچنان مشتاق خبر وصال شمائیم  هوا سرد شده حتی بعضی شبا رعدوبرق وحشتناکی میاد وبعدش بارون ، قطعی برقا ... که تو یکی ازاین شبا تنهابودم خونه از بدشانسی کبریتا نم داشت هرکاری میکردم روشن نمیشدن تا شمع هارو روشن کنم بلاخره موفق شدم واز تاریکی رهانیدم . اون ماجرا که گفتم اتفاق ناراحت کننده ای افتاده بود هم همچنان ادامه داره وچه اتفاقا که نیوفتاده چهره واقعی خیلی از اطرافیانمونو دیدیم   فرزندم توانتخاب افراد اطرافت خیلی دقت کن !  بیخیال ... هفته قبل با بابایی جونت رفتیم مرکز خرید کوروش وای که چقدخندیدیم ...حالا جریان چی بود گف...
21 مهر 1397

ماه محرم ماه عشق

بهار عمرم  ماه محرم از راه رسید ودلم خیلی خیلی گرفته چون اصلامرخصی نداریم بریم شهر خودمون واسه عزاداری بخاطر همین موضوع وچهلم مادربزرگ بابایی جونت واینکه ما روز عاشورا نذر داریم گفتیم همین چهارشنبه تا جمعه روبریمو کارامونو انجام بدیم ولی خوب تاسوعا وعاشورا نمیدونم اینجا چطور دووم بیاریم واقعا سخته برامون ولی خوب روح و دلمون اونجاست ......... غریبی سخته......... چهارشنبه راه افتادیمو رفیتم به چهلم خدا بیامرز مادربزرگ رسیدیم وبعد مراسم از روستا باباجون وعموت گوسفند پیداکردن و خریدن بعد مراسم برگشیم خونه مامان بزرگ اینا (مامان گلم ) و گوسفند رو اقا شهریار پسر خاله بابا جونت قربانی کردن ( که واقعا ما هر سال بهشون کلی زحمت م...
24 شهريور 1397

خدابیامرز مادربزرگ

قند عسلم  بابایی جونت تازه ماموریت رفته بودن که خبر دادن مادر بزرگ مهربونشون رو بستری کردن تو بیمارستان ینی 22 مرداد و دو روز بعد چهارشنبه خبر رسید که به رحمت خدارفتن   بابایی حسابی بی تابی میکرد فوری پرواز گرفتن اومدن و ساعت 20 راهی شدیم ساعت 4صبح دم در حاجی بودیم نذاشتم بابایی جونت در بزنه چون حدس زدم خواب باشن و واسه اذان صبح بیدارمیشن ، تو ماشین من صندلی رو تخت کردم چشاموبستم بابایی هم که اصلا چشم روهم نذاشت تا ساعت 6صبح شد شنیدیم که صدای سوزناک گریه یواشکی میاد در اروم تق تق کردیم که عمووسطی بابایی در رو باز کردن کلی بی تابی و گریه و زاری ... همه اونجا بودن وقتی جای خالی حاج خانوم رو دیدم دلم گر...
28 مرداد 1397

وقایعی که اتفاق افتاده

امید زندگیییییییییم  سلام به روی ماه ونازت   و سلام به دوستای عزیزه وبلاگی  بازم تاخیر دارم تو اپدیت کردن نی نی وبلاگم   آخه خواستم همه رو تو یه پیج جابدم . عمرم هفته قبل که بابایی جونت از ماموریت برگشته بودن اومدن دنبالم که باهم برگردیم خونه تومسیر که برمیگشتیم مطلع شدم که دیابت مامان بزرگ مهربونت بالا رفته  ودکتر دستور بستری داده ( وخاله جونت به بابایی گفته تا به من بگن ) اینو که شنیدم فوری با مامان بزرگت تماس گرفتم که بنده خدا گف اصلا طوریم نیس من حالم خوبه ولی دکتر گفتن بستری شین بهتره قند خونت میاد پایین ، الان که فکر میکنم میبینم از اون لحظه به بعد دیگه هیچی یادم نیس رسی...
14 مرداد 1397

سلام سلام من اومدم

شکوفه بهارم  سلام خیلی وقته نیستم دلم واسه وبلاگت تنگ شده و دلم هوای دوستای خوب نی نی وبلاگم رو کرده ... این مدت که نبودم همچنان با مشکلی که پیش اومده دستو پنجه نرم میکنیم چه میشه کرد خدایا خودت کمکمون کن ، یه دوازده روزی رو با بابایی جونت مرخصی گرفتیم رفتیم دیار پدری ... خوش گذشت ینی کلی خوابیدیم به ما که هر روز زود بیدار میشیم خوابیدن تا ده صب ینی اوج لذت   ... دونفر از فامیل نزدیک پدری مامانی ( خودم ) فوت شدن که تو مراسماشون شرکت کردیم خدا بیامرزدشون تو مراسم ها هم کل فامیل خودمو دیدم که خیلی وق بود همه دوره هم جمع نبودیم ایشالله توشادیا جمع شیم  . عصر هم باغ میرفتیم و هوا خیلی گرم بود کلی ...
24 تير 1397

خدایاشکرت

گل همیشه بهارم  بلاخره بعد از حدود دوهفته یه خبر خوشی شنیدیم همه مون خوشحالیم ( بابایی جونت ، مامان بزرگت   ، خاله جونیت و در آخر مامانیت ) ایشالله این سر اغاز خبرای خیر دیگه ای باشه   از همه دوستان نی نی وبلاگ که بهمون دعاکردن هم نهایت تشکر رو دارم  با اینکه مشکل اصلی حل نشده ولی لنگه کفش هم در بیابان نعمتیست ... خدا جونم ممنون که هوای بنده های گناهکارتو داری  از این روزا بگم برات عصاره وجودم ...  دیروز طولانی ترین روز سال بود ومن به امید اینکه شما ایشالله زمینی بشی ینی به نیت شما باز شروع به خوندن قران کردم روزی ده صفحه واااااااااای که نمیدونی چه آرامشی داره ( الان حدود...
2 تير 1397

رفع دلتنگی

بهار نارنجم میدونم ستاره سهیل شدم  اخه اصلاحال وحوصله درست وحسابی ندارم این عکسارم که واسه تولدای سال قبل  منو بابایی جونته و میز غذا ها هم که واسه چن وق پیشه گفتم بذارم تا این سکوت  ایشالله بشکنه  وبا خاطرات خوب وخوش   بیام سراغت   . الهی مامی جونت فدات بشه خیلی خیلی دوستدارم   . مراقب خودتو دلت و فکرت باش فرزنده بهشتیه من . ...
31 خرداد 1397

دل نوشته

سنگ صبور مامانی    این روزا ایام به کام نیس خیلی دلم گرفته   اتفاقای ناگواری افتاده که خدابه خیر کنه دوستای خوبم برام دعاکنین  ماه روزه هم داره نفسای آخرشو میکشه منم همچنان شکرخداروزه ام بااینکه هر روز از ششونیم بیدارم  تا ساعت19 که میرم خونه وبازم روزه هامو میگیرم و زیادم سختم نمیشه  برامون دعا کن نی نی جونم شما به خدای مهربونم نزدیکتری  ...
22 خرداد 1397