تقریبا ده روزی نبودم ...
میوه عمرم![]()
سلام به جیگر گوشه ام
و دورد به دوستای ![]()
یه هفته بیشتره که نبودم و تو آخرین اپدیتم گفته بودم که تولد بابایی جون فینگیلمه ، دیدید که بعضی وقتا میای برنامه ریزی میکنی زمان موعود که میرسه همه برنامه هات از هم میپاشه
واسه منم همنطور شد روز اول عالی بود اما روز دوم ... نمیدونم کامل توضیح بدم یا نه
از طرفی دلم نمیخاد وقایع ناخوشایند رو ثبت کنم .
دلم گرف ....
از اواخر اسفند ماه برنامه ریزی میکردم که تولد شوشوجونمو چیکار کنم اخه خیلی از کارایی که میخاستم بکنم باید جلوجلو سفارش میدادی همشون صحیح و سالم بدستم رسیدن شکر خدا .
میخام یه گلایه سر بسته بکنم اخه چرا بعضی از ادما به تصمیمات و حقوق هم احترام نمیذارن چرا خوشی خودشونو به همه تحمیل میکنن فقط میخان کار خودشون راه بیوفته کاری که در اصل اصلا ارزشی بیشتر از دو ساعت نداره ... خیلی عصبانی هستم کاش کمی همدیگرو درک میکردیم.
خوب الان میخام از این چن روز بنویسم اونروز که قرار بود تولد اصلی رو بگیرم وقرار آتلیه داشتیم کیکی رو که مد نظر من بود رو نتونستم تو قنادی های اطراف خونه و اداره سفارش بدم این شد که از اینستا سفارش دادم روز موعود قرار بود شوهرجان ساعت 13 بیاد دنبالم تابریم اماده شیم کیک رو بگیریم وبعدهم بریم آتلیه ، شوشوجون اومد من جلوتر رفتم 5تا بادکنک با گاز هلیوم و کلاه تولد مشکی خوشمل گرفتم و وقتی شوشوجون دید تو دستم حسابی سوپرایز شد بعدم یه دسته گل فوق العاده ای گرفتم رفتیم خونه ( بماند که یکی از بادکنک ها از دست شوشو رها شد و تو افق محو ....... دوتا هم ترکید
) عموی فینگیل هم اومد خونمون بگذریم تا ما آماده شدیم رفتیم کیک رو بگیریم برگردیم آتلیه که دیر رسیدیمو کنسل شد
ناراحت و بی حوصله اومدیم خونه و ...
چهارشنبه هم رفتیم کارای پلاک ماشین رو انجام بدیم
فردای اونروز هم میخاستیم بریم مسافرت تفریحی که خود به خود کنسل شد و اخر شب یهویی شوهر خان تصمیم گرف بریم دیدن خانواده من صب ساعت 4 رسیدیم بنده خدا مامان وبابام بعد سحری هم منتظر ما بیدار بودن واسه افطار هم تو حیاط خونه بساط کباب ذغالی شوشوجون بپا کرد که جا داره اینجا ازشون تشکر کنم
وجای همه سبز روز شنبه هم که نرفتم سرکار با مامان و خواهرم اومدیم خونه ما تو مسیر شوشوجونم واسم گل چید ... مرسی آقایی ...
رسیدیم خونه منم که عجیب گلو درد و اب ریزش داشتم اولش فک کردم باز حساسیت دادم اما فرداش که بیدارشدم برم سرکار که دیدم نه خیر سرماخوردم اونم چه سرماخوردگی ای
شب که رسیدیم خونه واسه آقای شوهر خان تولد
گرفتیم تولد 4 نفره
فرداش من رفتم دکتر و استعلاجی گرفتم و آقا شوهر هم رفتن ماموریت
9 روز تعطیل بودم امروز اومدم سرکار
بابایی فینگیلم که صب رفتن ماموریت اصلا متوجه نشده بودم آخه حالم خوش نبود وقتی بیدار شدم زنگ زدم گفتن که تو فرودگاه مقصدن و راننده اومده دنبالشون
همه عکسارو به ترتیب میذارم
ببخشین که خیلی طولانی شد تازه خیلی جاهارو سانسور کردم ![]()
الهی من فدات بشم که همیشه خدا حست میکنم که کنارمی خیلی خیلی دوست دارم میوه زندگیم![]()

تقریبا ده روزی نبودم ... 




