نیستی ولی ...

اشنایی با عشق زندگیم و ازدواج پر از آرامشمون

1397/3/5 11:30
نویسنده : شادی زندگی
544 بازدید
اشتراک گذاری

امید زندگی من ...محبت

درسته که گفتم ماتوخونه دوست خانوادگیمون بودیم ولی قبلتر از این حادثه حتی من کل خانوادشون رو ندیده بودم فقط وقتی گوجولو زیبابودم تو عروسی عموهام دوبار دیده بودم ولی خاله رو میشناختم به خونمون اومده بودن، نگوکه خاله از همون زمانیکه من تازه میرفتم یونی که اومد خونمون مامانم آش پخته بود خوشمزهمنو واسه پسرش کاندید کرده ولی خوب چون زیاد همو نمیشناختیم به حالت اجرایی در نیومده واینکه وقتی مامان گف خاله خواستگار واسه پسرشه من اصلاوابدا قبول نکردم بیان خونمون واسه خاستگاری ودر مقابل شوشوجونم هم قبول نکرده بوده وگفته بوده هنوز معقیتشو ندارم .

حالابیام به اصل موضوع: خوب ماکه بلاخره مجبور شدیم بریم خونشون چون تو شهر بیمارستانی بود که عزیزدلم اونجا بستری بود گل(بگذریم) البته اینم بگم من خوابگاه تو شهر دیگه ای بودم ولی خوب زودزود میومدم واین شد که هم خانواده ها بیشتر باهم آشنا شدن وهم اینگه اقاپسر خاله منو دیدن وبه دلشون بدجور نشستمخجالت . وقتی امتحانم تموم شد اومدم اونجا تا انتخاب واحد ترم بهمن ایای ای یادم رفت تو فرجه ها هم واسم خونشون بابام تولد 7نفره ای گرفبوسمرسی پدرخوبم... فرصت خوبی بود که تامن هم شناختی از ایشون پیداکنم که دیدم بابام کسی که حتی وقتی کسی میخاس بیاد خواستگاری جنجالی بپامیکرد خودش بهم گف که عمو تو رو از من خاستگاری کرده منم گفتم دختر خودتونهگیج.

این شد که هنوز سه یاچهار روزی از تعطیلات بین دوترم نمیگذشت که صحبت ها علنی شدن دیدم بله همه چی حل شدس فقط عروس خانوم باید بله رو بگه (باید به من کارت دعوت میفرستادن تا بیام مراسم خودم خخخخخخخنده)از یونی قراربود برم مشهد که قسمت نشد و بین خودمون تو خونه خاله جلسه خاستگاری بپاشد وبا اجازه پدرم منو اقای عشق رفتیم بیرون تا بحرفیم که وقتی از اسانسور بیرون اومدیم به من اولین حرفی که گفتن این بود .........پدر عاقشی بسوزهمحبت ............ نمیدونین چقد خوشحال بودم واقعا شیفته اخلاق ومنششون بودم خدایاشکرت ......چه روزای پر ارامشی بود..........

خلاصه کلام مارفتیم صحبتامونو کردیم که اینا بودن بولداش 1.من باید درسمو بخونم. 2- به حلقه ، ایینه وشمعدان اهمیت خیلی زیادی میدم . 3- اینطور نیس که تو خونه بمونم حتما اگه خدابخاد برم سرکار و...ایشونم گفتم هیچی ندارم خودمم با خانوادم زندگی میکنم درامدی هم ندارم میتونی اینطور قبولم کنی .......... من که خودم میدونستم ولی وقتی دیدم قمپزدر نکرد خوب بیشتر خوشم اومد ولی بهم قول داد تا خوشبختم کنه .

مهریه هم صحبت کردن خانواده هامون وقرارشد صبح بریم واسه ازمایش خون که پدرم گفتن دوتاشون باهم برن نیازی نیس کسی همراهشون باشه باهم رفتیم و جلوی ازمایشگاه پیاده که شدیم کلیدماشین رو به من دادن رفتیم داخل خانوما جدا بودن رفتم قسمت خانوما وقتی برگشتم برم پیش شاه دوماد تابرگردیم داخل ماشین دیدم واسم گل رز خریدن گفتم کلید دست من بود گفتن بدو رفتم تا شما برگردی برگشتمزیبا خاله زنگ زدن تابرم نشونم خودم انتخاب کنم که بعد ازمایشگاه رفتیم و نشون رو هم خریدیم ازاونجاهم یه لباس سفید رومی واسه عقد خریدن به انتخاب خودم ویه شال سفید وکیف وکفش مجلسی.

نتیجه ازمایش اقای دوماه مشکوک بود که قرارشد یه روز دیگه تکرار بشه .

بلاخره روز عقد فرارسید رفتیم سالن محضر و خطبه عقد جاری شد نصف مهریه ام رو شاه دوماد عندالمطالبش کرد وزیر لفظی مادر شوهرجان گوشواره بهم هدیه دادن...

یه هفته بعد رفتم بهترین ارایشگاه شهرواسه اصلاح ابرو ( اخه تو مجردی دست نزده بودم) و موهامم لایت کردم پدیکور هم انجام دادم حدود 4ساعت تو سالن بودم همین که اومدم بیرون سالن دیدم بله مادرا با خواهرم وشاه دوماد اونجان ولی سوار یه ماشین دیگن ( حالااینجارو داشته باشین من اومدم بیرون سالن وشاه دوماد دیدم دسته گل بدست داره در سالن رو میپاد که منو میبینه سرشومیندازه پایین و این ینی نمیشناسه فک میکنه غریبمقه قهه) بعد دست تکون دادم اومد جلو خیره داش نگام میکرد اومدم نشستم داخل ماشین خواهرم همیشه جلو میشست امروز گف من میرم عقب شما بشین جلو ... مادر شوهرم گفتن طوری بشین تاماهم بتونیم ببینیمت شوهرجان هم گف کی جلو نیگاه کنه خندونکراضیبلاخره معلوم شد که ماشین رو پدرم همین یه ساعت قبل از نمایشگاه دراووردن ؛با مامانا و خواهرجون بوسرفتیم واسه خرید حلقه هامون که البته تو این هفته همه جا رو گشته بودیم وانتخاب کرده بودیم من انگشتر جواهر فلاور برداشتم وشوهرجون هم انگشتر تک نگین پلاتین برداشتن وکل خرید شاه دوماد رو هم مامان جونم انجام دادن ...ممنونم....  شام رو هم 5نفری تو رستوران گفتیمو خندیدیم (جاتون سبزخوشمزه)

ادامه داره............

پسندها (2)

نظرات (0)