اشنایی با عشق زندگیم و ازدواج پر از آرامشمون
امید زندگی من ... درسته که گفتم ماتوخونه دوست خانوادگیمون بودیم ولی قبلتر از این حادثه حتی من کل خانوادشون رو ندیده بودم فقط وقتی گوجولو بودم تو عروسی عموهام دوبار دیده بودم ولی خاله رو میشناختم به خونمون اومده بودن، نگوکه خاله از همون زمانیکه من تازه میرفتم یونی که اومد خونمون مامانم آش پخته بود منو واسه پسرش کاندید کرده ولی خوب چون زیاد همو نمیشناختیم به حالت اجرایی در نیومده واینکه وقتی مامان گف خاله خواستگار واسه پسرشه من اصلاوابدا قبول نکردم بیان خونمون واسه خاستگاری ودر مقابل شوشوجونم هم قبول نکرده بوده وگفته بوده هنوز معقیتشو ندارم . حالابیام به اصل موضوع: خوب ماکه بلاخره مجبور شدیم بریم خونشون چون تو شهر ...
نویسنده :
شادی زندگی
11:30

